|
دلتنگیهایم را می نویسم
|
|
|
|
||||
|
یه من بودم یه مهتاب، یه همصدا ، یه هم راز، یه من بودم یه مریم ، یه دنیا ناز و مرحم ! یه من بودم یه آهو ، دلمو می برد به هر سو ، یه من بودم یه یاسین ، صورتی مثل هفت سین ! یه من بودم یه مریم ، الهی دورش بگردم .
یه من موندم یه غصه ، دلم داره می پوسه ، یه من موندم یه حسرت ، یه دنیا کنج عزلت ... یه من موندم یه عکسش ، فدای چشم مستش .. یه من موندم یه رویا ، می گم میاد این روزا، یه من موندم یه غصه ، دلم داره می پوسه ، کاشکی بیاد نذاره ، "مسی"ش تنها بمیره !
+
نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 21:59 توسط معصومه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
باز پنجره ها بسته شدند،باز دل آسمان گرفت بی آنکه ببارد،باز گلی چیده شد بی آنکه به دلی سرشار از عشق تقدیم شود،باز،باز،باز و همه بازهای بد و دلگیر که تو را از من دور و من را غمگین می کند!
دنیا همین می شود برایم ، وقتی تو با من از سر قهری!نه بهار می آید نه درخت گیلاس شکوفه می دهد، نه گلها بوی طراوت و تازگی دارند نه دل من حوصله تماشای جادوی غروب! وای وقتی تو با من قهری انگار آسمان از روبروی نگاهم به زمین فرو می ریزد و زمین انگار مثل دلم زیر پا می لرزد! وقتی تو با من قهری چلچله ها نمی خوانند، وقتی تو با من قهری تمشک زیر دندان طعم مرگ میدهد، وقتی تو با من قهری صدای دریا آوای خوش تازه شدن نیست، صدای نیستی می دهد انگار! وقتی تو با من قهری همه چیز برایم تصویر ویرانگری دارد، وقتی تو با من قهری دل من به اندازه همه دنیا می گیرد، وقتی تو با من قهری غم به اندازه همه کوه های دنیا روی دلم سنگینی می کند! وقتی تو با من قهری ستاره ، فانوس خاموش می شود و ماه یاس بی بو ! وقتی تو با من قهری پنجره های رو به باغ بسته می شود و خورشید طلوع را از یاد می برد، وقتی تو با من قهری ، دلم می گیرد " میم " محبوب من...م. ح...
+
نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 20:8 توسط معصومه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تو با من قهری و من با دنیا،تو از من سیری و من از دنیا،تو با من می سوزد لحظه هایت
و من بی تو....آه چقدر فاصله است میان من و تو! چشم تو ستاره است برای من و خواب من برای تو گهواره! تو بی من آرامی و من با تو! ببین چه دنیای متفاوتی داریم!من زیبایی و خواستن را در تو می بینم وتو آرامش را وقتی من نیستم می یابی! چقدر فاصله است میان من و تو....وقتی هستی ابراهیم در آتش می شوم،دنیا با تمام بهانه های ستیزجویانه اش ،با تمام رنگهای خونبارش،با تمام نگاههای غضبناکش و با تمام دلهره های مهر سوزش گلستان می شود برایم،ببین چقدر می خواهمت! و تو اما وقتی صدای من را می شنوی انگار برایت ناقوس مرگ به صدا در می آید،گریزانی ،بیم ماندن داری و هوای پریدن ! ببین چقرد سوزانده اند مرا پیش تو! آرزو دارم بسوزند همچون من پیش چشم آنکه دوستش دارند!
+
نوشته شده در جمعه 18 آبان1386ساعت 22:13 توسط معصومه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به تبسمی دلم را ز غمت دمی جدا کن
به زبانی که نگاه است من خسته را صدا کن چو کبوتران سحر گه بگشا به سوی من پر دل غمدیده من راپر مستی ختن کن بنشین دمی کنارم تو نیاز من روا کن تو ببین حال خرابم تو خودت مرا دوا کن همه لحظه های نابم شده لحظه تو دیدن تو بیا و لحظه هایم پر شادی و شعف کن چو غم روی تو دارم چوکه بی تو پر دردم تو ز ره بیا و یک دم ظری به سوی م کن عطشی عجیب دارد لب من به ذکر نامت تو میان دشت جانم عطشی دگر به پا کن تو تمام هست و بودم همه بود و نبودم بنشین دمی کنارم تو نیاز من روا کن .... خواهش می کم اشعار این وبلاگ رو یاداشت نکنید.به لحاظ اخلاقی چون من راضی نیستم کار درست ی نیست
+
نوشته شده در شنبه 12 آبان1386ساعت 20:53 توسط معصومه
|
|
|||||
|
|||||